بسم‏الله الرحمن الرحيم

اين وصيتنامه‏اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مى‏كند: گواهى مى‏دهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشته‏ام و منم از نخستين مسلمانان».1

اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسى‏كه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مى‏كنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مى‏برد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند.
حرم مطهر اميرالمومنين علي(ع)
الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).

الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مى‏فرمود، به اندازه‏اى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مى‏دهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!

الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عمل‏كردن بدان بر شما سبقت جويد.

الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.

الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى‏ بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شويد و به عذاب دچار مى‏گرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.


ادامه ي مطلب ...
نوشته شده توسط محسن 9163724775 در چهارشنبه 4 شهریور1388

لينك مطلب

دعاهای  هر روز ماه مبارک رمضان 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دعای روز اول

خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران .

 

 دعای روز دوم

خدایا مرا در این روز به رضا و خشنودیت نزدیک ساز و از خشم وغضبت دور ساز وبرای قرائت قرآنت موفق گردان به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان عالم .

 

دعای روز سوم

خدایا در این روز مرا هوش و بیداری در کار اطاعتت نصیب فرما واز سفاهت وجهالت وکارهای باطل دور گردان واز هر چیزی واز هر چیزی که در این روز نازل می فرمایی مرا نصیب بخش به حق جود وکرمت ای بخشنده ترین بخشندگان .

 

دعای روز چهارم

خدایا مرا در این روز بر اقامه و انجام فرمانت قوت بخش وحلاوت وشیرینی ذکرت را بمن بچشان وبرای ادای شکر خود به کرمت مهیا ساز و در این روز به حفظ و پرده پوشی ات مرا از گناه محفوظ دار ای بصیرترین بینایان عالم .

 

دعای روز پنجم

خدایا مرا در این روز از توبه و استغفار کنندگان قرار ده و از بندگان صالح مطیع خود مقرر فرما و هم در این روز مرا از دوستان مقرب درگاه خود قرار ده ، به حق لطف و رأفتت ای مهربانترین مهربانان عالم .

 


ادامه ي مطلب ...
نوشته شده توسط محسن 9163724775 در سه شنبه 3 شهریور1388

لينك مطلب

اقیانوس بی‏کران وجود علی علیه‏السلام ، غواصان دانش و بینش را به تحیری شگرف واداشته است. هر کس دل به حکومت حکمتِ علی سپرده، ستایشگر کمال او شده است. در میان انبوه این ملاّحان معانی، اندیشمندان غیر مسلمان بسیارند و بی‏شمار که برخی از آنها حتی کتاب‏هایی درباره آن حضرت نگاشته‏اند. از جمع اینان پُولس سلامه، شاعر مسیحی عرب‏زبان در کتاب خود با شور و جذبه‏ای خالصانه آورده است: «ای ابوالحسن! شعر من در ساحل دریای تو سنگ‏ریزه‏ای بیش نیست. این شعر حماسی را بپذیر و از بهشت جاوید به مردی ناتوان که قلمش را به نام تو شرف بخشیده است، بنگر.» سلامه در ابیات دیگری می‏گوید: «من شیفته دلاوری، الهام، عدالت و اخلاق پسندیده‏ام. آری، اگر علی، پیامبر نبود، ولی خُلق او پیامبرانه است. این اشعاری است برای بهترین مردم پس از محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که آفرینش، انسانی چون او ندیده است.» سلامه در اعتراض به هم‏کیشانی که به او خرده گرفته‏اند، می‏گوید: «اگر عشق ورزیدن به علی علیه‏السلام و اهل‏بیت طاهرین و شوریدن بر ستم، شیعه‏گری است، آری من شیعه‏ام».

تو، خود، حدیث مفصل بخوان

برای شنیدن علی علیه‏السلام ابتدا پای سفره سخن سعدی می‏نشینم:

جوان‏مرد اگر راست خواهی، ولی است کرم‏پیشه شاه مردان علی است

و بعد به لسان الغیب شیراز، حافظ اهل راز تفأل می‏زنم:

گر تشنه فیض رحمتی ای حافظ سرچشمه آن ز ساقی کوثر پرس

فردوسی، برایم قصه «اَنا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلیٌ بابُها» را می‏سراید:

که من شهر علمم، علیّم در است درست این سخن گفت پیغمبر است

مولوی از قصه رویارویی علی و عمر بن عبدود، پهلوان نامی عرب می‏گوید و از اخلاص علی:

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل

از فراز قرن‏ها می‏گذرم و به عارف فرزانه، ملاّهادی سبزواری می‏رسم:

گویند که دم مرگ علی را بینی ای کاش که هر دمم مرگ بُوَد

و من سرشار از ذکر علی می‏شوم وقتی شعر میرزا ابوالحسن طوطی همدانی را می‏شنوم:

بگو به صدق هر نفس، گرت دلی است منجلی علی علی علی علی، علی علی علی علی

وصف علی فراتر از ادراک واژه‏هاست و مجال ما همیشه کوتاه:

به پرده بود جمال جمیل عزّوجل علی شد آینه، «خیرُ الکلام قلَّ و دلّ»
من از مفصّل این نکته، مُجملی گفتم تو، خود، حدیث مفصّل بخوان از این مجمل

بدگمان مباش

چون مگس، چند طلبکار جراحت باشی دیده از عیب خلایق به هنر باید داشت

ذهن و اندیشه تا هر وقت روشن بنگرد، روشنی می‏بیند و اگر با پلیدی و بدگمانی هم‏ساز شود، همواره تیرگی حضور می‏یابد. این قانون هستی است که هر کس و هر چیز هر چند ناچیز و کم‏مقدار، هیچ‏گاه از نیکی تهی نیست و همین مقدار برای خوب دیدن ما کافی است. برخلاف نیک‏نگر که در پناه بصیرت زیست می‏کند و آرامشی مستمر دارد، بداندیشْ در هراسی همیشگی است و با رنج موهوم باورهایش زندگی می‏کند. بدبینی از حمایت دلیل کم‏بهره است، ولی نیک نگریستن همواره دلیل‏های بسیار دارد. قرآن که کتاب زندگی‏آموز انسان‏هاست، ما را از بدگمانی بر حذر داشته است: «ای کسانی که ایمان آورده‏اید! از بسیاری از گمان‏ها بپرهیزید؛ چرا که بعضی از گمان‏ها گناه است.» (حجرات: 12) امیر بیان، حضرت علی علیه‏السلام نیز در بیانی راه‏گشا فرموده است: «تا برای نیک‏انگاری سخن دیگران، راه وجود دارد، به گفته آنان بداندیش نباش».


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در دوشنبه 15 تیر1388

لينك مطلب

تولد در خانه خدا

مکه در يکي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت کنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسک خود به گرد خانه خدا طواف مي کردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي کرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان کند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدي مبارک و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي کرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد کرد، دردي که فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.

چه مي دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهي بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علي نهادند؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...

 

نسب علي (ع)

نسبت که به معناي اصل و نژاد است. از عوامل مؤثر در ساختار وجودي انسان و تشکيل دهنده شخصيت اوست. طبق گفته قرآن و روايات و ائمه معصومين و نيز علم روانشناسي، فرد بسياري از صفات و روحيات خود را از طريق وراثت به ارث مي برد. حضرت علي (ع) به داشتن اين ويژگي ممتاز بوده که اجداد طاهرش همگي از نظر فضليت و بزرگواري معروف و مشهور بودند. پدر و مادر حضرت علي (ع) هر دو از خاندان هاشم بودند و اين خانواده، در فضايل اخلاقي و صفات والاي انساني، در ميان عرب و قريش، زبان زد همگان بود و شجاعت و تيزهوشي و زيرکي، از امتيازات آنها به شمار مي رفت و همه اين فضايل، در حد اعلاي خود به علي بن ابيطالب به ارث رسيد.

پدر علي (ع)

يکي از شخصيت هاي نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر حضرت علي (ع) و عموي بزرگوار پيامبر خدا (ص) است. او يکي از ده فرزند عبدالمطلب و خود از بزرگان مکه و رئيس قبيله بني هاشم، و سراسر وجودش، سرشار از بخشش، مهرباني و فداکاري در راه آيين توحيدي بود. ابوطالب بعد از وفات عبدالمطلب، سرپرستي پيامبر اکرم (ع) را به عهده گرفت و بعد از اينکه پيامبر به مقام رسالت رسيد، در راه هدف مقدس ايشان که همان گسترش آيين يکتا پرستي بود، با تمام وجود جانبازي و فداکاري کرد تا آنجا که گفت: «تا جان دارم، از محمد دفاع مي کنم.» او سرانجام در سال دهم بعثت در سال 64 سالگي ديده از جهان فروبست. حضرت علي (ع) مراحل آغازين کودکي را در دامان تربيت چنين پدري بزرگوار رشد يافت.

مادر علي (ع)

مادر گرامي حضرت علي (ع) فاطمه دختر اسد از فرزندان هاشم است. وي از نخستين زناني بود که به پيامبر ايمان آورد و در دوران کودکي پيامبر، مدتي سرپرستي او را به عهده داشت. از اين رو، پيامبر اکرم ضمن تکريم وي، با تعبير مادر از او ياد مي کرد و حتي هنگام رحلت فاطمه بنت اسد، پيامبر اکرم بسيار متأثر شده و پيراهن خود را بر او پوشانده و بر او نماز خواند و فرمود: «خداوند است که زنده مي کند و مي ميراند. اي خدا، به حق من و همه انبياي پيش از من، مادرم فاطه بنت اسد را ببخشاي و دليل و برهانش را بر او تلقين کن و جايگاهش را وسعت بده، همانا که تو را ارحم الراحمين هستي».

 کنيه علي (ع)

در فرهنگ عرب، کنيه اسمي غير از نام اصلي شخص است، که براي مردان با کلمه اَب و اِبن، و براي زنان با اُم و بنت مي آيد و غالباً براي تعظيم و تکريم شخص به کار مي رود. حضرت علي (ع) هم کنيه­هاي مختلفي داشت: از جمله:

ابو تراب که کنايه از هم نشيني آن حضرت با خاک و سجده هاي طولاني ايشان داشت. در سال دوم هجري، علي (ع) روزي زمين خوابيده و مقداري گرد و غبار بر لباسش نشسته بود. در اين هنگام پيامبر اسلام بر بالين ايشان آمد و با خطاب «يا ابوتراب» آن حضرت را بيدار کرد. از آن زمان آن حضرت به اين کنيه مشهور شدند. ابوريحانتين: اين کنيه را هم پيامبر براي ايشان قرار داد و به معناي پدر دو ريحانه بهشت، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است.

القاب علي (ع)

در فرهنگ اعراب، لقب اسمي غير از اسم اصل شخص و نامي است که کسي به آن شهرت مي يابد. لقب بر مدح يا ذَمّ شخص اشاره دارد. القاب حضرت علي (ع) فراوان است و همگي دلالت بر مدح حضرت علي (ع) مي کنند؛ از جمله:

يعسوب الدين و يعسوب المؤمنين: ابن ابي الحديد که از بزرگان اهل سنت است، در اين باره مي گويد: اين دو لقب را پيامبر اکرم (ص) در دو نوبت به علي بخشيد. يک بار به او لقب يعسوب الدين را داد؛ يعني مالک و رئيس و حاکم دين، و در نوبت ديگر فرمود: يعسوبُ المؤمنين؛ يعني آقا و رئيس مؤمنان.

مرتضي لقب ديگر حضرت علي (ع) به اين معناست که رفتار و کردار آن حضرت، مورد پسند خدا و رسول خداست. از ديگر لقب هاي آن حضرت، مي توان به اسدالله (شيرخدا)، حيدر (شير بيشه ايمان) و  کاشِفُ الکَرب (برطرف کننده غم) اشاره کرد.

نهج البلاغه علي (ع)

یکی از گنجينه هاي جاويد و درخشان علم علوي كه از روح بلند پيشواي پرهيزكاران حضرت امير مؤمنان (ع) سرچشمه گرفته است، كتاب گرانسنگ "نهج البلاغــه" است. نهج البلاغــه برگزيده اي از خطبه ها نامه ها و سخنان كوتاه و حكمت آميز علـي (ع) و قطره اي از اقيانوس بيكران معارف الهــي است. مجموعه اي نفيس از سخنان زيباي امير كلام حضرت علي (ع) كه گذشت روزگار نمي تواند غبار كهنگي بر آن بنشاند. ستاره اي درخشان در آسمان علم و معرفت و هنر و ادب كه تا هميشه بر تارك علوم اسلامي خواهد درخشيد. تأمل و تعمق در محتواي نهج البلاغــه مي تواند ما را با گوشه هايي از مكتب مولاي دنيا و دنيا پرستي حماسه حكومت عدالت دعا و مناجات مؤمنان در بخشهاي الهيات، شجاعت، تهذيب اخلاق، سلوك و عبادت و... آشنا سازد. توجه به اين كتاب شريف يكي از نيازهاي نسل امروز جامعه اسلامي است.

 

و علي (ع) مي آيد ...

ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...

و جمعه چه شکوهي دارد و اين جمعه شکوهي ديگر!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد.

 معشوق خدا

آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.

 طبيب دردمندان

ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علي (ع) به وديعت گرفته اند! آب هاي همه درياها از انعکاس نام او مي درخشند و مي خندند و نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است! او علي است؛ طبيبي که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم مي نهد و دل هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و زبان هاي بي کلام را درمان مي کند. او علي (ع) است که غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي مي کند.

 مردي از تبار نور

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در دوشنبه 15 تیر1388

لينك مطلب

زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.

زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در دوشنبه 15 تیر1388

لينك مطلب

چه شود که به چهره ی زرد من نظری برای خدا کنی

ماهها از رفتنت گذشته .

... من هنوز زنده ام ؟ ...

نیستی ...

...اما هنوز با منی ...

محرم گذشت ... صفر هم ...

... اما برای منه بی فروغ ...

سر ارباب رفت رو نیزه ... دست سقا قلم شد و مشک آب پاره ... رقیه العطش ها گفت و سنگ و کلوخ خرابه ضجه هاشو شنید ... دستای خالی رباب به سینه اش خشکید ... چشمای بی بی 40 روز خواب به خودش ندید و تو جستجوی پیرهن خونی داداش و دست قلم عباسش کم سو شد ...

لیلا ... لیلا  تو حجله ی قاسمش مویه ها کرد .... علی اصغر به میدون رفت و داغ شنیدن مادر گفتن و به دل رباب گذاشت ... علی اکبر هم نتونست بی عمو تاب بیاره و ...

.

.

.

.

و به رسم تمام مراسمي كه نبودي بينمون ... همه این وقایع تکرار شد و گذشت و هر کسی به زبون خودش بازگوشون کرد ...

ولی نفسم ، تو نبودی که کربلا و مصیبتش رو هروله کنی

تو نبودی که برای دشمن حیدر خط و نشون بکشی :

 

ساقی بت و من بت پرست

میخواره بودم از الست

از لطف مولایم علی

جبریل بر بالم نشست

 

نبودی که زير كتيبه كنار استادت عرض ادب كني ... صحن و مملو از عشق واقعي كني

... روز و شبها پياده رفتم تا كه به مشهد رسيدم ...

سلطان كريم امام رضا ... رحمان و رحيم امام رضا ...

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ

دلم يه گوله درده سيدم

نه دیگه نیستی

 

تو نباشی کی محسنيه بخونه :

الا اي مه جبين

نگااااااااااااااااار نازنين

دلم مديون توست

يل ام البنين

يل ام البنين

يل ام البنين

 

... سیدم سر جدت پاشو ...

گفتی ...  گفتی مقتل نمیخونی . گفتی مقتل و کوفی ها نوشتن . اعتباری بهش نیست .

 باشه بیا ... بيا اصلا سكوت كن ... من از چشات میخونم چي میخوای بگی ...

سید همه اینا رو که گفتم هروله کرده بودی ....

داد زده بودی ....

با سر و صورت خونی گوش فلک و کر کرده بودی که من دینم اینه .

 ـــــــــــ  ولی مشتی ، حرف رفتن نزده بودی  ـــــــــ

هیچ وقت نگفته بودی که قراره هم گریه هاتو ، جا بذاری و تنها تنها بری مهمونی ارباب . 

پاشو

پاشو نفسم پاشو با هم کفر بگیم

پاشو با هم درد بکشیم

پاشو با هم هروله کنیم : 

اگر میگم سگ حسین هستم و عوعو میکنم

بازم میگم ، حرفمو پس نمیگیرم

عو عو عو .................. عو عو عو

میدونی که چرا امشب باز زدم تو خط جنون ؟ میدونی و دم نمیزنی .

میدونی و دلم و مرهم نمیذاری .....

امشب دوباره فیلم و دیدم

... اره غسالخونه رو ...

امشب تکرار بی رحمانه ی همون شبیه که نگاه خیره و بی فروغت برای همیشه رو این دنیای کثیف بسته شد ... همون شبی که تو به معشوق رسیدی و منو با یه دنیا در به دری تنهام گذاشتی تا روزی هزار بار بمیرم و زنده بشم ...

بازم بگم امشب چه شبیه ؟

امشب حال و هوای همون شبیه که سجاده خیسم برای همیشه بسته شد و دستای نیازم که برای شفا گرفتنت به آسمون بلند شده بود حلقه شد دور زانوهام و دیگه جز برای اومدن به پیش تو به آسمون بلند نشد ...

همون شبیه که دلم غل و زنجیر شد و خزید یه گوشه سینه ام و رسوایی ها شروع شد ...

یه بغض فرو خورده و یه یاد و یه صدا و یه نگاه که روزگارمو به آتیش کشید .

آتیش چه آتیشی ...... سوختن چه سوختنی

سیدم تنهای تنهام

رسوای رسوا

شیدای شیدا 

***

هر چی نوشتم و هر چی گفتم و هر چی ضجه زدم کسی راز دلم و نفهمید . میدونی چرا ؟

 آخه .....

بازم نقطه چین . بازم بغض فرو خورده . بازم سکوت .

از من سکوت از شما عنایت و شفاعت

 

 علی علی نفسم  

 بارها این دل به جرم عاشقی

 زیر سنگینی بار غم شکست

هم نفس درد دلم بسیارست

من تو را آسان نیاوردم بدست


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در سه شنبه 20 اسفند1387

لينك مطلب

:: هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند .
:: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ .
:: اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد.
:: بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید.
:: کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود.
:: هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.
:: بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد .
:: خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.
نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 29 دی1387

لينك مطلب

از جمله مباحث سازنده اعتقادی، «شفاعت» است. شفاعت یعنی عقیده به این که با وساطت اولیای الهی، خداوند از گناهان مومنان خطاکار در می‌گذرد. شفاعت با اذن خدا است و معصومین نیز از کسانی شفاعت می‌کنند که هم خدا اذن می‌دهد هم خود آن افراد، استحقاق شفاعت را داشته باشند. پس شفاعت، زمینه لازم دارد و عقیده به شفاعت شفعا، نوعی مراقبت در رفتار و عملکرد را می‌طلبد. بُعد سازندگی شفاعت همین بخش است.

مقام شفاعت برای پیامبر و خاندان او ثابت است. در قیامت هنگام حسابرسی نیز مواجهه انسان‌ها با پیامبر و آل او حتمی است و نقادی عملکرد دنیوی در آخرت است. طرح مساله شفاعت یا برخورد با پیامبر در قیامت، توجه دادن به این بعد اعتقادی است.

«اللهم ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسینِ یَومَ الورود.»

در کوفه، وقتی امام سجاد علیه‌السلام را با آن حال رقّت‌بار و دست بسته و زنجیر بر گردن آوردند، حضرت ضمن اشعاری که می‌خواند، یکی هم این بود:

لَو اَنَّنا و رَسُولَ ‌اللهِ یَجمَعُنا                             یَومَ القِیامَةِ ما کُنتُم تَقُو لینا (1)

«اگر روز قیامت، ما و پیامبر خدا در یک جا جمع شویم، شما چه خواهید گفت؟ و چه حرفی برای گفتن یا عذرخواهی دارید؟»

در سخنانی هم که حضرت زینب علیهاالسلام در کوفه داشت، از جمله به این شعر تمثل جست که:

ما ذا تَقُولوُنَ اِذ قالَ النَّبیُّ لَکُم                  ماذا فَعَلتُم و اَنتُم آخِرُ الاُمَم ... (2)

«آنگاه که پیامبر (در قیامت) به شما بگوید: چه کردید؟ شما که امت آخرالزمان هستید! شما چه جواب خواهید داد؟»

و به نقل برخی منابع، در یکی از منزل‌های راه کوفه تا شام که اسرای اهل‌بیت را می‌بردند، بر دیواری با خطی از خون نوشته شده بود:

اَتَرجُوا اُمّةٌ قَتَلَت حُسَیناً                            شفاعَةَ جَدِّهِ یَومَ الحِسابِ؟ (3)

یادآوری موضوع اعتقادی شفاعت، نوعی ملامت بر عملکرد دشمنان نیز بود، چرا که جنایت آنان نسبت به ذریّه پیامبر، با وضع امتی که به شفاعت آن حضرت اعتقاد داشته باشند، ناسازگار است.

درخواست شفاعت و امید به آن نیز، که در زیارت‌نامه‌ها آمده است، همین اثر تربیتی را دارد. از جمله در زیارت امام حسین علیه‌السلام می‌خوانیم: «فَاشفَع لی عِندَ رَبِّکَ و کُن لی شَفیعاً.» (4)

در زیارت عاشورا نیز از خدا می‌خواهیم که شفاعت آن حضرت را در روز قیامت، روزی ما سازد:

«اللهم ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسینِ یَومَ الورود.»(5)

اهل‌بیت پیامبر، برگزیدگان خدایند و مقام والایشان نزد او، در زیارتنامه‌ها بازگو شده است. در سخنانی هم که خود امام حسین، امام سجاد، حضرت زینب علیهم السلام و دیگر عاشوراییان بیان کرده‌اند، از این مقام یاد شده است.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- مقتل الحسین، مقرم، ص 410 .

2- همان، ص 439 .

3- همان، ص 444، به نقل از تاریخ ابن عساکر، صواعق محرقه و ... .

4- مقتل الحسین، مقرم، ص 444، به نقل از تاریخ ابن عساکر، صواعق محرقه و ... .

5- مفاتیح‌الجنان، زیارت عاشورا، ص 458.

منبع:

پیام‌های عاشورا، جواد محدثی .


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در سه شنبه 10 دی1387

لينك مطلب

آنچه در این این جا به آن پرداخته خواهد شد، موضوعاتى است كه هر كدام به حادثه عاشورا و عزادارى امام حسین علیه السلام به نحوى مرتبط است.

الف)گروهى بر این باورند كه یزید كافر است؛ به دلیل همان سخن یزید كه ابن جوزى نقل كرده كه پس از آن كه سر امام حسین را به شام بردند یزید مردم را جمع كرد و در حالى كه با چوب بر سر و دندان امام مى‏زد، شعر زیر را مى‏خواند:

لیت اشیاخى ببدر شهد و اجزع الخزرج من وقع الأسل ‏لأهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل... لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل‏.

بنابراینابن جوزى مى‏گوید: «لیس العجب من قتال ابن زیاد للحسین و انما العجب من خذلان یزید و ضربه بالقضیب ثنایا الحسین و حمله آل رسول اللّه سبایا على اقتاب الجمال و لو لم یكن فى قلبه احقاد جاهلیة اضغان بدریة لاحترم الرأس لما وصل الیه و كفنه و دفنه و أحسن الى آل رسول اللّه صلی الله علیه و آله»؛ (1) جنگ ابن زیاد با حسین بن على علیه السلام تعجب‏آور نیست‏ بلكه تعجب در خوارى یزید در زدن چوب بر دندان‌هاى امام حسین و اسیر كردن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سوار كردن آنان بر شتران، و در معرض عموم قرار دادن آنهاست. اگر در دل یزید كینه‏هاى جاهلیت و جنگ بدر نبود به امام حسین احترام مى‏گذاشت و آن حضرت را كفن و دفن مى‏نمود و با آل رسول به خوبى برخورد مى‏كرد.

ب) گروه دوم مى‏گویند یزید كافر نیست؛ چرا كه یزید در هنگام مشاهده سر امام حسین چنین گفت: «رحمك اللّه یا حسین لقد قتلك رجل لم یعرف حق الارحام و قال قد زرع لى العداوة فى قلب البر و الفاجر»؛ خداوند تو را رحمت كند اى حسین، تو را مردى كشت كه حق قومیت را نشناخت و با كشتن تو كینه و بغض مرا در دل هر انسان خوب و بدى كاشت. (2)

ج) گروه سوم بر این عقیده‏اند كه راه درست آن است كه توقف كرده و یزید را تكفیر نكنیم.

ابن جوزى در كتاب الرد على المعتصب العنید المانع من ذم الیزید مى‏نویسد: «گوینده‏اى از من پرسید، آیا لعن یزید ابن معاویه به خاطر جنایتى كه مرتكب شده جایز است یا خیر؟ گفتم: علماى پرهیزگار نظیر امام احمد، لعن او را روا دانسته‏اند.»

در پاورقى این مطلب شیخ محمد محمودى مى‏گوید: «یكى از علماى بزرگ به نام شیخ عبدالكریم والدین نویسنده مجمع الفوائد و معدن الفرائد مى‏گوید: این كتاب را در كتابخانه حرم نبوى صلی الله علیه و آله در مدینه منوره به سال 1384 ه" ق مشاهده كردم. در آنجا نوشته بود مسلمانان اجماع دارند كه اولاد فاطمه علیهاالسلام از ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله مى‏باشند و باید بر آنان صلوات و درود فرستاد. آنگاه احادیثى را در فضل على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام مى‏آورد و مى‏نویسد یزید لعین و پیروانش از كسانى بودند كه به اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله اهانت كردند؛ از این رو استحقاق غضب و دشمنى و لعن را دارند. هر كس مى‏خواهد از جواز لعن بر یزید آگاه شود به آن كتاب مراجعه كند.» وى مى‏نویسد: «افرادى كه لعن یزید را جایز نمى‏دانند از آن ترس دارند كه لعن او به پدرش معاویه سرایت كند.» (3) چنانكه این مطلب در شرح مقاصد تفتازانى نیز آمده است.

ابن حجر مى‏نویسد: «قاضى ابویعلى كتابى دارد به نام چه كسانى استحقاق لعن دارند، در آن كتاب یزید را جزو كسانى به شمار آورده كه استحقاق لعن دارند و دلیلش روایتى است از پیامبر صلی الله علیه و آله كه فرمود: من اخاف اهل المدینة ظلماً اخافه اللّه و علیه لعنة اللّه و ملائكة و الناس اجمعین؛ آن كس كه مردم مدینه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار مى‏گیرد.» آنگاه مى‏نویسد: «شكى نیست كه یزید با لشكر و نیروهاى مسلح خویش به جنگ مردم مدینه رفت و اهل مدینه را با جنایاتى كه انجام داد به شدت مضطرب و نگران كرد و در دل آنها ترس ایجاد نمود؛ چرا كه او مدینه را براى خود مباح كرد.» نقل شده است كه حدود 300 دختر مورد تجاوز قرار گرفته و گروهى از صحابه را به قتل رساندند و نماز جماعت را در مسجد النبى تعطیل كردند. پس از آن براى جنگ با عبداللّه زبیر آماده شدند و كعبه را با منجنیق مورد حمله قرار داده و آتش زدند. (4) در اینجا ذكر این نكته شایسته است كه از دید اهل سنت جواز لعن قاتلان امام حسین به صورت كلى - یعنى بدون این كه نام شخصى برده شود - اشكالى ندارد و مورد اتفاق است. به طور مثال اگر گفته شود خداوند قاتلان امام حسین یا كسى كه دستور قتل و شهادت آن حضرت را صادر كرده است لعنت كند رواست؛ از این رو برخى به صورت كلى او را لعن كرده‏اند.

سعدالدین تفتازانى مى‏گوید: «و اما ما جرى بعدهم من الظلم على اهل بیت النبى صلی الله علیه و آله فمن الظهور بحیث لا مجال للاخفاء و من الشناعة بحیث لااشتباه على الآراءاذ تكاد تشهد به الجماد و العجماء و یبكى له من فى الارض و السماء و تنهد منه الجبال و تنشق الصخور و یبقى سوء عمله على كرّ الشهور و مر الدهور و لعنة اللّه على من باشر او رضى او سعى و العذاب الآخرة أشد و أبقى»؛ (5) ظلم و ستمى را كه بر اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وارد كردند، به اندازه‏اى روشن و آشكار است كه جاى هیچ گونه نكته ابهامى براى كسى نمى‏گذارد؛ بلكه تمام جمادات و حیوانات بر آن گواهى مى‏دهند و هر كسى كه در زمین و آسمان است بر آنها اشك مى‏ریزد، كوه‌ها متزلزل و صخره‏ها متلاشى مى‏شود و آثار زشت این اعمال همواره بر تارك تاریخ باقى خواهد ماند. خداوند كسانى را كه این اعمال را به وجود آورده و یا به آن خشنود و در مقدمات آن همكارى داشته‏اند لعنت كند. به یقین عذاب آخرت شدیدتر است.مسعودى درباره یزید مى‏نویسد: «مردى خوشگذران و عیاش بود. مردى بود كه حیوانات شكارى داشت، سگ‌ها و میمون‌ها داشت و پیوسته مجالس میگسارى برگزار مى‏كرد. روزى در مجلس میگسارى خود نشست و ابن زیاد هم در طرف راست او بود و این واقعه بعد از آن بود كه حسین ابن على را كشته بود، پس به ساقى مجلس خود رو كرد و گفت:

اسقنى شربة تروى مشاشى ثمّ صل فاسق مثلها ابن زیاد صاحب السر والامانة عندى ولتسدید مغنمى و جهادى؛ جامى از شراب به من بنوشان كه استخوان‌هاى نرم را سیراب كند، سپس برگرد و ابن زیاد را چنان جامى بنوشان. همان كس كه رازدار من است، همان كسى كه امین كار من است، همان كسى كه اساس خلافت من به دست او محكم و استوار شد، یعنى حسین بن على را كشت -... .»

سپس مسعودى مى‏نویسد: «در دستگاه خلافت اسلامى و جانشینى پیغمبر، مردى كه مقام خلافت را اشغال كرده بود، میمونى داشت كه به او بوقیس مى‏گفتند. این میمون را در مجلس میگسارى خود حاضر مى‏كرد و براى او تشكى مى‏انداخت و او را مى‏نشانید و او را بر گرده خر ماده‏اى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربیت شده بود سوار مى‏كرد، زین و لجام بر گرده آن ماده خر مى‏بستند و این میمون را بر او سوار مى‏كردند و با اسب‌ها به اسب دوانى و مسابقه مى‏بردند. در یكى از روزها ابوقیس مسابقه را برد. بر تن این میمون جامه و قبایى از حریر سرخ و زر پوشانده و دامن‌ها را به كمرش زده بودند و بر سر او كلاهى نهاده بودند كه نقش‌هاى درشت داشت و به رنگ‌هاى مختلف آراسته گشته بود.» (6)


پی‌نوشت‌ها:

1- صواعق المحرقه، ص 218.

2- همان.

3- الرد على المعتصب العنید المانع من ذم الیزید، ابن جوزى، ص 13.

4- صواعق المحرقه، ص 222.

5- شرح المقاصد، سعد الدین تفتازانى، ج 5، ص 311.

6- بررسى تاریخ عاشورا، مرحوم آیتى، ص 77.

منبع:

کتاب پاسخ به شبهات عزادارى، حسین رجبى.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در سه شنبه 10 دی1387

لينك مطلب

 

من و تو علاوه بر آنكه بارها و بارها درباره‌ی خوش‌رفتاری با پدر و مار شنیده‌ایم، خودمان هم وقتی كمی فكر می‌كنیم به سادگی در می‌یابیم كه هیچ‌كس بسان والدینمان شایسته‌ی آن نیست كه لبخندمان تقدیم او شود. و مهربانی، از همه بیشتر آنان را سزد.

و هزار بار شنیده‌ایم كه "بهشت زیر پای مادران است".

راستی شما نسبت به این جمله چه حسی دارید و چقدر فكر می‌كنید درست است؟

شاید بد نباشد با من بیایید تا شما را بر بالین جوانی كه در حال جان سپردن است ببرم تا آنچه شنیده‌اید را  باور كنید.

* * *

هراسان در كوچه‌ها می‌دوید تا آنكه بالاخره به پیامبر رسید و نفس‌زنان به رسول خدا (ص) خبر داد كه پسرك سخت در حال جان كندن است.

حضرت بى درنگ خود كنار بستر او رساند، و او را تلقین نمود و فرمود: بگو «لا اله الّا اللّه» .

اما زبان او گرفت بود و نمی‌توانست این جمله را بگوید.

پیامبر مدام تكرار می‌كرد كه « شهادتین را بگو؛ بگو «لا اله الا الله ...».

ولی جوان چون لالی مادرزاد زبانش بند آمده بود و در آن حال اسف‌بار، قادر به گفتن شهادتین نبود.

گویا این اوضاع پیامبر را متوجه نكته‌ای كرده بود كه رو به حاضران، كه اندوهناك و وحشت‌زده، در تب و تاب بودند، كرد و فرمود: آیا این جوان، مادر دارد؟

 

یكى از بانوانی كه در آنجا بود گفت: آرى من مادرش هستم.

 پیامبر (ص) فرمود: آیا تو از پسرت ناراضى هستى؟

چشمها همه به لبهای مادر دوخته شده بود!

مادر گفت: آرى، حدود شش سال است با او سخن نگفته‌ام.

پیامبر (ص) به او فرمود: آیا اكنون به خاطر من از پسرت راضى مى‌شوى؟

زن؛ هرچه بود، مادر بود و دلش با آنكه آكنده از درد بود؛ اشك در چشمانش حلقه زد و و دلش برای جگر‌گوشه‌اش سوخت. و با طنین حزن‌ناكی لب گشود و گفت: اى رسول خدا [در پیشگاه شما من كه باشم؛ من از او گذشتم و امیدوارم]خداوند به رضاى شما، از او راضى گردد.

پیامبر كه توانسته بود رضایت مادر دلشكسته را جلب كند، رو به جوان محتضَر كرد و فرمود: بگو «لا اله الّا اللّه».

در كمال حیرت، پسركی كه تا چند لحظه‌ی پیش در چنگال مرگ با حالتی رقت‌بار جان می‌كند و بی‌تاب بود، آرام یافت و با كمال صراحت، شهادتین را فصیحانه بر زبان راند.

بهت و حیرت بر تمام حاضران سیتره داشت.

پیامبر (ص) به جوان گفت: چه مى‌بینى؟

و پسرك جواب داد: مرد سیاه چهره‌ی زشت رویى را مى‌نگرم، كه لباس چركین بر تن دارد و بوى متعفّنش آزارم می‌دهد، او بالاى سرم آمده تا حلقم را بگیرد و مرا خفه كند.

پیامبر (ص) فرمود بگو: «یا مَن یَقبَلُ الیَسیرَ وَ یَعفُو عَن الكَثیر، اِقبَل مِنّى الیَسیرَ وَ اعفُ عَنى الكَثیر، اِنّكَ اَنتَ الغَفورُ الرّحیم؛ اى خداوندى كه عمل اندك را مى‌پذیرى و از گناه بسیار مى‌گذرى، عمل نیكِ اندكم را بپذیر و گناه بسیارم را ببخش، همانا كه تو آمرزنده مهربان هستى».

جوان آنچه را كه پیامبر می‌فرمود، تكرار می‌كرد.

وقتی جوان دعا را به پایان رساند، پیامبر (ص) فرمود: اكنون بگو چه مى‌بینى؟

پسرك كه اكنون بسان كشتی طوفان زده‌ای كه بر ساحل نجات رسیده است، با آرامشی كه همه‌ی حاضران را از التهاب می‌رهاند، گفت: آن شخص بد و سیاه چهره رفت و مردى خوش‌سیما و عطراگین و خوش لباس، به بالین من آمده است .

پیامبر (ص) فرمود: دعا را دوباره تكرار كن.

جوان بی‌درنگ زبان گشود و آن را تكرار كرد كه «اى خداوندى كه عمل اندك را مى‌پذیرى و از گناه بسیار مى‌گذرى، عمل نیكِ اندكم را بپذیر و گناه بسیارم را ببخش، همانا كه تو آمرزنده‌ی مهربان هستى».

تا دعا تمام شد دوباره پیامبر (ص) احوال جوان را پرسید و فرمود: چه مى‌بینى؟

و پسرك گفت: آن جوان خوش سیما را مى‌نگرم كه از من پرستارى مى‌كند.

كام حاضرن به لذتی كه جوان در آن غوطه‌ور بود شیرین بود و هم‌همه مجلس را گرفته بود كه پسرك با تبسمی ملیح چشمهایش را بست و جان سپرد.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 2 آبان1387

لينك مطلب

یاران، در محضر رسول خدا اجتماع كرده بودند.

آن حضرت رو به آنها كرد و فرمود:

«آیا شما را به اسحه‌اى كه، موجب نجات شما از دشمن مى گردد و باعث افزایش روزى شما مى شود، راهنمایى نكنم».

حاضران مشتاقانه گفتند: چرا! راهنمایى كنید .

پیامبر فرمود: شب و روز پروردگار خود را بخوانید و دعا كنید.

چرا كه اسلحه مؤمن، دعا است ؛ فَاِنَّ سِلاحَ المُومنِ الدُّعا


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 2 آبان1387

لينك مطلب

"إذا فَشَتْ أرْبَعَةٌ ظَهَرَتْ أرْبَعَةٌ:

إذا فَشا الزِّنا كَثُرَتِ الزَّلازِلُ، وَ إذا اُمْسِكَتِ الزَّكاةُ هَلَكَتِ الْماشِيَةُ، وَ إذا جارَ الْحُكّامُ فِى الْقَضاءِ اُمْسِكَ الْمَطَرُ مِنَ السَّماءِ، وَ إذا ظَفَرَتِ الذِّمَةُ نُصِرُ الْمُشْرِكُونَ عَلَى الْمُسْلِمينَ.

هنگامى كه چهار چيز در جامعه شايع و رايج گردد چهار نوع بلا و گرفتارى پديد آيد:

چنانچه زنا رايج گردد زلزله ـ و مرگ ناگهانى ـ فراوان شود،

چنانچه زكات و خمس اموال پرداخت نشود حيوانات نابود شود،

اگر حاكمان جامعه و قُضات ستم و بى عدالتى نمايند باران ـ رحمت خداوند ـ نمى بارد،

و اگر اهل ذمّه تقويت شوند مشركين بر مسلمين پيروز آيند".


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 2 آبان1387

لينك مطلب

Ya Ali


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 31 شهریور1387

لينك مطلب

شهادت امیرالمومنین،امام پارسایان،جلوه حق، امام علی (ع) بر عموم شیعیان جهان تسلیت باد


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 31 شهریور1387

لينك مطلب

علی تنهاست ... ( از سخنرانی دکتر علی شریعتی )

 Ya Ali

...  این گله ایست که من نه تنها به نمایندگی معلمین… بلکه به نمایندگی همه ی مردم از دانشمندان خود دارم ، که:

شما ، برای شناساندن درست علی به ملتش ، به این مردم شیفته ای که با همه ی حیاتشان ، ایمانشان و خونشان در راه علی و برای علی مبارزه کرده اند چه کرده اید؟

ملت و مردم ما در این راه کوتاهی نکرده اند ، اما دانشمندان ما که وظیفه ی آنها معرفی علی بود کوتاهی نمودند. یک ایرانی نیمه تحصیلکرده ی نیمه کتابخوان و نیمه دانشمند باید بهتر از هر کس دیگر ، علی را بشناساند و معرفی کند و اگر محققی در دنیا خواسته باشد به جامعه ای برود که علی را بشناسد ، آن جامعه باید ایران باشد ، و همچنین اگر بخواهد به کتابخانه ای مراجعه کند تا اثری درباره ی او مطالعه نماید ، قاعدتا می بایستی به کتابخانه های ما بیاید و آثار دانشمندان ما را انتخاب کند.

ملت ما همواره چنان که باید به ستایش علی و فرزندانش و بزرگداشت آنها پرداخته است ، اما به عنوان یک فرد عضو این جامعه باید از دانشمندان و فضلا و علمای خودمان سوال کنیم که :چرا علی را درست به ما نشناساندند؟

در مقدمه ی کتاب « حجر بن عدی » ، « حقیقتی » را نوشتم که گفتند : « مصلحت » نیست!

نوشته بودم ، اگر دانشجویی بخواهد درباره « بتهوون » _ که یک موسیقیدان آلمانی است و در خود اروپا ، همه سبک موزیک او را نمی پسندند _  مطالعه کند و بدین منظور از من راهنمایی بخواهد ، با وجودی که آشنایی با او برای مردم ما چندان لزومی ندارد و آثارش را کمتر کسانی می پسندند و می فهمند و احساس می کنند ، معهذا حداقل سه کتاب مستقل بسیار عمیق درست زیبا و محققانه و بیش از صدها مقاله و کنفرانس و بحث و مصاحبه ی علمی و خواندنی وجود دارد.

اما درباره علی یک کتاب که بتوان ادعا کرد این بزرگمرد را لااقل برای دانشجویان و دانش آموزان و طبقه کتابخوان و روشنفکر به خوبی بشناساند یافت نمی شود. همه اش ستایش است و مدح و شعر. اما معلوم نیست که این کسی را که این همه می ستاییم کیست! … چه می گوید! این مردی که ایمان ملتی را در در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما سال های فراوان ، محبت او را به قیمت زندان ها و شکنجه ها در دل خود مشتعل نگهداشته و نسل به نسل به بهای جان خود به دست ما سپرده و مردی که این همه تجلیل می شود و این همه دلها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می گردد کیست...؟

نمی دانم! این درد است.چه ، قبل از هر شعر، هر ستایش و هر تجلیل از علی و حتی قبل از محبت علی ، معرفت علی است که نیاز زمان ما و جامعه ماست ،  ...

 


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 31 شهریور1387

لينك مطلب

 مقام حضرت علي‌(ع) از زبان نبي اكرم(ص)

پيامبر عاليقدر اسلام(ص) مي‌فرمايد:
مَنْ ارادَ أنْ يَنْظُر الي نوحَ في تَقْواهْ
وَ الي ابراهيمَ في حِلْمِهْ ,
وَ الي موسي في هَيْلتِهْ ,
و الي عيسي في عِبادَتِه ,
فَلْيَنْظُرَ الي عَليِّ بن ابيطالب   (بحارالانوار ج39 / ص35 )
هركسي بخواهد به تقواي نوح(ع) بنگرد,
و نيز به حلم و بردباري ابراهيم(ع) بنگرد,
و نيز به هيبت و شكوه موسي(ع) بنگرد,
و نيز به عبادت عيسي(ع) بنگرد, بايد آن شرائط را فقط در شخصيت والاي علي‌بن ابيطالب جستجو كند.

ايمان حضرت علي(ع) از زبان نبي اكرم(ص)
نبي مكرم اسلام(ص) مي‌فرمايند: لَو انَّ السَّماواتِ وَالاَرضِ وُضِعَتْ في كَفَّةٍ وَ وُضِعَ ايمانُ عليٍّ في كَفَةٍ لَرَجَحَ ايمانُ علي(ع)
هر آينه اگر همه آسمانها و زمين در كفه‌اي از ترازو و ايمان علي(ع) در كفه‌ ديگرش گذاشته شود, حتماً كفه ايمان علي(ع) سنگين‌تر خواهد بود.

 علم حضرت علي(ع) از زبان نبي اكرم(ص)
پيامبر خدا(ص) فرموده: انا مدينة العلم و عليٌّ بابها  ينابيع‌المودة ج1 / ص 85
من شهر علم و علي دروازه‌ي آن است.

                                               

 شهادت
وقتي كه عبدالرحمان بن ملجم مرادي صبح روز 19 ماه رمضان در محراب مسجد كوفه ضربت شمشيرش را بر فرق اميرمؤمنان علي(ع) در هنگام نماز فرود آورد و آنحضرت در خاك و خون غلطيد و فرمود:
بسم‌الله وباالله و علي ملة رسول‌الله فزت و رب‌الكعبه ( منتهي‌الامال ج1 / ص 174)
به خداي كعبه رستگار شدم, آنگاه از خاك محراب برمي‌داشت و بر فرق سرش مي‌ريخت و مي‌فرمود:
منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرت  ( طه / 55) 
ما شما را از خاك آفريديم و در آن باز بازمي‌گرديم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مي‌آوريم.
مردم كوفه به سر وصورت خود مي‌زدند و فرياد و اعلياه سر مي‌دادند, جبرئيل هم در ميان زمين و آسمان فرياد برآورد و مي‌گفت: تَهَدَّمَتْ وَاللهِ اركانُ الْهُدي وَانْفَصَمَتْ العْرُوَةُ الْوُثقي, قُتِلَ ابْنُ عَمَّ الْمُصْطَفي, قُتِلَ عليٌّ الْمُرتَضي 
منتهي‌الامال ج1 / ص 174
به خدا پايه‌هاي هدايت فروريخت و ديواره‌ي عروة الوثقي (دژ پولادين آيين خدا) در هم شكست و پسرعموي محمد مصطفي به قتل رسيد, علي مرتضي به شهادت رسيد.

 


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 31 شهریور1387

لينك مطلب


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 28 شهریور1387

لينك مطلب

از کرامات حضرت قمر منیر بنی هاشم

«لقب باب الحوائج را از عباس نمی گیریم»

چنین فرمود عالم ربانی شیخ مرتضی آشتیانی، از حجۀ الاسلام استادش حاج میرزاحسین خلیلی طهرانی که گفت:

شیخ جلیل و رفیق نبیل که همدیگر در درس «صاحب جواهر» حاضر میشدیم به ما گفت که یکی از تجار که رئیس خانواده «آل کبه» در زمان خود بود، پسر جوان خوش منظر و مودب داشت و مادرش علویه محترمه ایست و همین یک فرزند داشتند، این جوان در کربلا مریض شد و شاید ناخوشی رسید او حصبه بوده و بقدری سخت شد تا بحال مرگ و احتضار، و فوت کرد و چشم و پای او را بستند، پدرش از خانه بیرون رفته و بر سرو سینه میزد، علویه ی محترمه مادر آن جوان به حرم مطهر حضرت اباالفضل (ع) مشرف و از کلیددار آستانه خواهش کرد که اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند، نخست کلیددار قبول نمیکرد ولی وقتی علویه خود را معرفی کرد و گفت: پسر من محتضر است و چاره ای جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم، کلیددار قبول کرد و به مستخدمین دستور داد علویه را در حرم بگذارند.

شیخ جلیل گوینده میفرماید: همان شب من مشرف به کربلا شدم و ابداً از جریان حال تاجر و بیماری فرزندش اطلاعی نداشتم، در همان شب خواب دیدم که به حرم سیدالشهدا(ع) وارد شدم، از طرف مرقد حبیب بن مظاهر(ع) وارد شدم، دیدم فضای بالای سر حرم از آسمان و زمین و فضا تماماً نورانی و حضرت رسول الله علیه و آله و حضرت شاه ولایت بر تخت نشسته اند، در آن اثناء ملکی پیش رغت و عرض کرد:

« السلام علیک یا رسول الله یا خاتم النبیین» پس عض کرد: حضرت باب الحوائج اباالفضل عرض می کند یا رسول الله علویه ی حاجب آل کبه پسرش مریض است به من متوسل شده، شما به درگاه الهی دعا کنید که حق سبحانه تعالی او را شفا عطا فرماید، پیامبر دست به دعا برداشتند، بعد از لحظه ای فرمودند: موت این جوان مقدر است، ملک برگشت، بعداز لحظه ای دیگر ملک دیگری آمد و سلام کرد، پیغام به همان قسم آورد.

دو مرتبه حضرت رسالت مآب دست به دعا و روی به درگاه بارتعالی کردند، پس از لحظه ای سر فرود آوردند، فرمودند: مردن این جوان مقدر است، ملک برگشت، شیخ فرمود: ناگاه دیدم ملائکه ی حاضر در حرم یک مرتبه به جنبش آمدند، ولوله و زلزله در آنها افتاد، گفتم چه خبر شده؟ چون نظر کردم دیدم حضرت اباالفضل خودشان تشریف آوردند با همان حالت وقت شهادت در کربلا، مولف می گوید: (جهت اضطراب ملائکه همین است که تاب دیدار آن حالت را نداشتند.)

حضرت عباس پیش آمد و عرض کرد: « السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا خیرالمرسلین» علویه ی فلانه توسل به من کرده و شفای فرزندش را از من می خواهد، شما به درگاه کبریائی عرض نمائید که یا این جوان را شفا عنایت فرماید یا آنکه مرا باب الحوائج نگویند و این لقب را از من بردارند، چون آن سرور این سخن را به خدمت پیغمبر اطهر صلی الله و آله عرضه داشت، ناگاه چشم مبارک آن حضرت پر از اشک شد، روی مبارک به امیرالمومنین (ع) نمود، فرمود: یا علی!! تو هم در دعا با من همراهی کن، هر دو بزرگوار روی آسمان نموده و دست به دعا برداشتند، بعد از لحطه ای ملکی از آسمان نازل گردید و به خدمت پیغمبر مشرف، سلام نمود و سلام حق سبحانه و تعالی را ابلاغ نمود، عرض کرد، حق تعالی میفرماید:

لقب باب الحوائج را از عباس نمی گیریم و جوان را شفا عطا فرمودیم.

شیخ راوی که این خواب را دیده، می گوید: فوراً از خواب بیدار شدم، چون اصلاً خبری از این قضیه نداشتم، بسیار تعجب نمودم، گفتم: البته این خواب صدق و صحیح است و در این اسراری هست، برخواستم دیدم الان سحر است و یک ساعت به صبح مانده است فصل تابستان بود، روانه به سمت خانه ی حاجی آل کبه شدم.

مولف می گوید: گوینده ی قضیه آدرس خانه حاجی مذکور را که در مقابل درب صحن سلطانی می باشد، گفتند، و مرحوم علامه العلماء حاج محمدحسن کبه برادر مرحوم حاج مصطفی کبه ُ از اجل تجار شیعه در بغداد بودند و صاحب خیرات و مبرات بودند در همان خانه منزل می کردند، و این جناب در سالهای متمادی در بحث مرحوم استاد حجه السلام تقی الدین شیرازی با آن مرحوم کمال انس داشتم.

شیخ گوینده گفت: چون وارد خانه شدم پدر آن جوان را دیدم راه می رود میان خانه و بر سر و صورت می زند و جوان را در اطاقی تنها گذاشته اند، زیرا مرگش محقق و محسوس بود، و چشم و انگشت پاهای اورا بسته بودند، به حاجی گفتم: تورا چه می شود؟ گفت: دیگر چه می خواهی بشود، دست او را گرفتم و خواب خود را تعریف کردم و گفتم حق تعالی اورا شف داده.

تعجب کرد و به اطاق بیماری که چند دقیقه ای بود مرگ او را ربوده بود، وارد شدیم دیدیم جوان مشغول بازی است و از پدر درخواست طعام نمود.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 28 شهریور1387

لينك مطلب

آید آن روزی که در ناباوری

سر زند از غرب مهر خاوری

راستین مردی رسد با تیغ کج

شیعیان از صبر مفتاح الفرج


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 27 مرداد1387

لينك مطلب

بنام او که خالق یاس ونرگس است

یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت

ای روح دعا سلام مهدی

 

1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0

عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0

آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0

بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0

نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0

آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0

کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000

میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0

خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0

پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0

محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0

 

بنفسی أنت!

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 قا جان!

دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0

یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0

 

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0

 

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0

 

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0

کاش می شد که خدا

اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت

ومیان موج غمها

به سکوت سرد وسنگین

رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

 

جمعه ما

شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما

فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و نسترنها

خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و

برای فرج دعا کنی

کاش می شد000

 


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در شنبه 26 مرداد1387

لينك مطلب


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در شنبه 26 مرداد1387

لينك مطلب

مطالب جالب و خواندنی از نشریه ای که نریمان و مرحوم ذاکر را بقول خود کوبیده ولی با نشر این شماره به طرفداران آنان افزوده است

جهت دانلو متن از نریمان تا ذاکراینجا کلیک کنید

 

با اجازه ازانسان کامل

 

پسورد: www.golshan2008.blogfa.com


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در یکشنبه 19 خرداد1387

لينك مطلب

مرکز فروش سی دی های مداحی

سی دی های مداحان بزرگی چون سید جواد ذاکر، مهدی اکبری، مهدی مختاری و ..

با قیمتی کاملا استثنایی

 

محصول ویژه:

بسته اختصاصی از مداحی های سید جواد ذاکر

تلفن تماس:    ۴۷۷۵ ۳۷۲ ۰۹۱۶   ذاکری زاده


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 9 خرداد1387

لينك مطلب

جهت دریافت سی دی مراسم حاج مهدی مختاری در امیدیه با شماره فوق تماس حاصل فرمایید:

4775  372  0916   ذاکری زاده

 

عکس زیر مختاری و محسن ذاکری سمت چپ تصویر


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در شنبه 4 خرداد1387

لينك مطلب

به مناسبت ایام فاطمیه حاج مهدی اکبری با صدای دلنشین خود فضای مسجد امام خمینی امیدیه را روحانی کرد

محسن و اکبری

جهت دریافت سی دی مراسم حاج مهدی اکبری در امیدیه با شماره فوق تماس حاصل فرمایید:

 

4775  372  0916   ذاکری زاده


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در شنبه 4 خرداد1387

لينك مطلب

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.


چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در سه شنبه 21 اسفند1386

لينك مطلب

به یاد مرحوم سید جواد ذاکر-کاملترین زندگینامه مرحوم سید جواد ذاکر

 

کاملترین زندگینامه مرحوم سید جواد ذاکر

      توجه! هر گونه کپی برداری از متن زیر یا متن کتاب که به زودی در وبلاگ نمایش داده میشود بدون اجازه مدیر وبلاگ ممنوع و شرعا حرام میباشد قسمت هایی از کتاب مجذوب الحسین(ع) شمه ای از احوالات شهید سید جواد ذاکر(من مات علی حب آل  محمد مات شهیدا) سکونت در حجره معرفت. حظور او در مدرسه رضویه و حجره شماره  سی و یک جای دنج و خلوتی برای راز و نیاز با معشوق حقیقی خودش فراهم کرده بود. هم حجره اش و همدرسش که چند سالی با او و در خلوت او حظور داشت نقل می کند....سید جواد شبها تا صبح بیدار بود و بفرموده شیخ جعفر مجتهدی برای حضرت زینب (س)شمع روشن میکرد و نماز شب می خواند البته چند رکعت از نماز شب را نشسته می خواند بیاد همان نماز نشسته زینب کبری در شب یازدهم محرم الحرام که از بار مصائبی که بر دوش آن علیا مخدره بود نماز را نشسته خواندند نماز خواندن با این حس و حال و تلفیق نماز شب و روضه و گریه بر امام حسین معجونی قوی برای او که صاحب روح بزرگ و شخصیت معنوی عظیم بود موجب تعالی روح این سید بزرگوار شده بود. بیشترین کار او در حجره توسل بود.چنان ناله و اشک در چهره نورانی اش تاثیر گذاشته بود که تمام اهل مدرسه علاقه وافری به دوستی با او داشتند همه میخواستند هم حجره این این جوان سرا پا توسل شوند علاقه وافر او  به سجده و سجده های طولانی او وراز و دلهایی که با محبوب و معشوق می کرد.محبت  او را در دل هر کس که یکبار او را می دید جاری می ساخت چرا که هر کس اهل بیت را خالصانه دوست داشته باشد خداوند محبت او را به آبهای جاری می ریزد و هر کس از آن آب بخورد دوستدار آن محب مخلص می گردد. تحسین حر ابن یزید ریاحی (س)از سید جواد ذاکر پدر خانوم محترم ایشان نقل میکند که:سید جواد گفت روزی روضه حر علیه السلام را خواندم و بسیار گریه کردم .شب هنگام در عالم رویا شخصی را دیدم بسیار مسن و با جلالت که نزدیک من آمد و از من قدر دانی کرد از او علت این تشکر را پرسیدم فرمودند که:امشب روضه من را بسیار با ادب خواندی و مانند سایرین مرا دشمن و معاند اهل بیت خطاب نکردی..... اجنه عزا دار هم صدای او را پسندیده بودند... عزاداری بر سید الشهدا سلام الله علیه مخصوص نوع بشر نیست بلکه جنیان نیز برای آن حضرت عزاداری می کنند چنانچه در داستان زعفر جنی این مطلب آشکار است. شبی روضه در منزل آقای سجادی بر قرار بود و یکی از دوستان  خانوادگی آنان در محفل حظور داشت بعدد از تمام شدن مجلس و رفتن عزاداران میهمان خانواده در آن مکان که هیئت تشکیل شده بود به خواب رفه بود ساعتی نگذشته بود که آن فرد با هول و اضطرابی عجیب صاحب خانه را صدا می کند و از او می خواهد که در را باز کند تا او برود آقای سجادی می فرمایند که:از او علت  این کار و و علت وحشت و اضطرابش را پرسیدم اما ایشان گفتند :که تا شما رفتید.دیدم دسته هایی از اجنه در حالت عزا و سینه زنی وارد حسینیه شدند و ترس بر من غالب شد به طوری که اختیار از دست داده و از حسینیه خارج شدم و دیگر هم نمی توانم در آن مکان بمانم. آوای حزن انگیز آن شوریده دل شور انگیز نه مورد  پسند عام انسانها بلکه در عالم اجنه نیز طرفدار داشتو این اثر حزن را نمکی می دانست که شمسه ایوان ولایت حضرت صدیقه صغری زینب(س)بر جان او ژاشیده بود آری:

 نام زینب خاک را زر می کند    **   دخت حیدر کار حیدر می کند

 ۴ـ کودک روضه خوان از خانواده ایشان نقل شده که سید جواد کوچک بود بین سه الی چهار سالگی متکا و  بالشتها را روی هم می گذاشت و به خیال کودکانه خویش منبر درست می کرد.بالای منبر می رفت و بدون توجه به اینکه کسی داخل اتاق باشد یا نباشد شروع به روضه خوانی می کرد اشعاری که در آن سنین بلد بودبیشتر زبان حال حضرت رقیه (س) بود .اشک چونان در آئیز چشمانش می شد. انسان وقتی به چهره او نظاره می کرد چیزی جز یک ارتباط بسیار قوی با اهل بیت را به تماشا نمی نشست ارتباطی که نه زبان آن را بیان می کرد و نه رفتار بلکه این قطرات اشک بودند که دانه دانه کلمات را از لابه لای پلکها خارج می کردند آری اشکها می گفتند که این دل به دلدار متصل است و قلب معدن محبت اهلبیت و مورد توجه نازدانه ابا عبد الله حضرت رقیه شده است. از همان ابتدای کودکی یادگیری این مسائل برای یک کودک سه چهار ساله و درک مصائب یک نبوغ می خواهد نبوغ ولایت نبوغی که به طفل می آموزد به جای بازی با هم بازی های خود خضر وار به دنبال چشمه پر فیض رحمانی اهل بیت باشد و از زلال آن چشمه بنوشد تا الی یوم القیامه جاودان باقی بماند...............

      .........این سخنان هیچ بعدی ندارد . جایی که شیخ حسنعلی نخودکی می گوید : ای کاش به جای رفتن در پی اذکار و اوراد .عمرم را در تقرب به وجود صاحب الامر می کردم.

۵ـ کودک شب زنده دار و بیدار دل به نقل از خانواده محترمش: سید جواد از همان کودکی علاقه زیاد به شب زنده داری و بیداری در شب داشت .شب محرم سر و پوشاننده اسرار است بیاد دارد که سید جواد سه ساله چه درد دلهایی با او کرده و این اسرار کودکی را باید از شب پرسید که او در دل شب چه می گفت. بعضی اوقات در هنگام خواب بعد از بیداری شبانه خانواده می گفتند:که می دیدیم چیزی زیر لب زمزمه می کند اما نامفهوم و متوجه نمی شدیم خانواده اش می گفتند روزی دقت کردیم که ببینیم چه می گوید دیدیم سید جواد دارد این آیه از سوره کهف را  تلاوت می کند <<ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من ایاتنا عجبا>>همان  آیاتی که سید الشهدا در کوفه هنگام خطبه خوانی خاتون دو سرا زینب کبری (ع)  تلاوت کردند.

طی طریق بین زمان وصال یار****کاین طفل یک شبه ره صد ساله می  رود رشته ای بر گردنم افکنده دوست*****می کشد هر جا که خاطر خواه اوست

آری کودکی سید جواد در روضه و اشک و ناله بر شاه مظلومان گذشت. وسید جواد به سنین بلوغ رسید تا جایی که در آزمون ورودی دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی قبول شد اما شاید نا خواسته و ندانسته او به سمتی کشیده می شد.ظاهر کار این بود که او باید به دانشگاه برود وادامه تحصیل دهد اما او در مدار مغناطیس بسیار قوی قرار گرفته بود که او را به سمت خویش می کشید مغناطیس به نام عش آل محمد آهن ربایی که بجای آهن دل می ربود و یه سمت خویش می کشید دیار قم حرم آل الله و مزار فاطمه معصومه (س)او و یکی از آشنایان خانوادگی به نام سید حمید فتاحی که ایشان نیز در کسوت روحانیت مشغول به تحصیل دینی بودند به سمت کعبه رضوی و مزار گم شده فاطمی حرکت کرد و ناگاه خویش را در دل این کعبه دید.تو گویی قم را صدا می زد که سید جواد به این سو بیا و او که منتظر ندایی از جانب دوست بود نه به پا بلکه با سر این مسیر را آمد و وارد قم .این وادی ایمن خدا و حرم اهل بیت و شهری که از ابتدای تاسیس جز شیعه در بنای آن دخالت نداشته است آغوش خود را گشود تا این بار سیدی غریب و مظلوم را در دل خود جای دهد.

نگاهی پنهانی به درد دل نهانی بسیار زیبا بود وقتی انسان در گوشه ای پنهان شده بود درد دل او را با ساحت قدس علیا مخدره زینب سلام الله علیها می شنید چه دلپذیر او عمه عمه می گفت چه راحت با آن ملیکه ملکوت آسمان گفتگو می کرد و تمنای قلبی خویش را ابراز می کرد روزی در جمعی کوچک نشسته بود و این بیت را خواند که زبان حال حضرت زینب سلام الله عیها است:

چرا در خانه ما یک نفر مهمان نمی اید****ندارم شکوه ای از کس چرا سلمان نمی آید

و همه گریه کردیم افراد کم کم بلند شدند و رفتند اما سید کما کان می گفت:چرا سلمان نمی آید و گریه می کرد من هم بر خواستم و از اتاق خارج شدم رفتم بیرون و انگور خریدم وبرگشتم انگورها را شستم و وارد اتاق شدم.دیدم هنوز هوای دیدگان سید بارانی است انگور را جلوی او گذاشتم دیدم زیر لب زمزمه می کند: نه نه جان......

زندگینامه سید جواد

ذاکر اقا میر محمد ذاکر معروف به سید محمد جواد ذاکر طباطبایی در قریه ای نزدیک خوی بنام فیرورق و در خانواده ای وابسته به اهل بیت(ع)متولد شد.پدرش همچون پدرانش عالم و از روضه خوانان بنام منطقه بود و اصلا فامیلی آنان بر گرفته از همین مداحی اهل بیت بود.نسبت این خانواده از سادات به امامزاده <سید فتاح> که در روستای نزدیک خوی به نام ممیش آباد که صاحب قبه و بارگاه است می رسد و خود سید فتاح هم از فرزندان سید حسن حسینی کوه کمره ای واقع در اطراف کوه کمره و خامنه می باشد و از این جهت صاحب نسب قوی و محکم در سیادت می باشد.

مداحی و روضه خوانی در تبار این خاندان از سادات به صورت ارثی منتقل می شد به طوری که اجداد آنان نیز همگی مداح و روضه خوان اهل بیت بودند.

پدر بزرگوار سید جواد میر محمد حبیب الله ذاکر از روضه خوانان بنام در منظقه و دارای شخصیتی بسیار محترم بود آن عزیز که یکسال قبل از رحلت سید جواد از دنیا هجرت کرد و به اجداد طاهرینشان ملحق شد از کودکی آموزه های مداحی را به فرزندان خویش منتقل می کرد به طوری که از همان ابتدای کودکی طفل با روضه و گریه بر اهل بیت رشد می کرد و بزرگ می شد. روضه خوانی در بیمارستان شبها پرستاران با او تماس می گرفتند و در حالی که او بر تخت و در حال شیمی در مانی بود از او تقاضای روضه خوانی می کردند او که هیچ گاه به احدی جواب رد نداده بود در نهایت آرامش برای آنان روضه می خواند و آنجا را نیز تبدیل به محفل ماتم سید الشهدا کرد آری ! عاشق در هر کجا که باشد نام معشوق و محبوب خویش را از دل می برد و لحظه ای از او غافل نخواهد بود.آنچه در آن ایام در دل او تلاطم می کرد چیزی جز جذبه عشق حسین علیه السلام نبود و او هر لحظه خویش را نزدیکتر به ارباب خویش می دید.صبر او در این بلا برای همگان سر لوحه و سر مشق گردیده بود شخصی که گردن او آنزوکت سرم متصل و بیمار کلیوی بود روزی به او سر زد و از مشقت درد و رنج خویش ناله و ندبه می نمود و در انتهای سخن خویش از سید پرسید راستی!! درد تو چیست؟ سید با همان آرامش و لبخندی رضایت بخش گفت: سرطان.مرد از تعجب انگشت حیرت به دندان گزید و گفت: سرطان داری وآن وقت اینگونه آرامی؟! غافل از اینکه مکتب صبر.به او آموخته بود در این راه حبابی از صبر زینب علیهاالسلام شود دراین راه اگر به تو خارجی هم گفتند تحمل کن و چیزی مگو که الصبر مفتاح الفرج. << توضیح: این ماجرا مربوط به سال ۸۴ . >>

اوایل بیماری سرطان و دوره اول شیمی درمانی می باشد. دیگر همه راضی شده بودند جز یک نفر دیگر به اواخر این چله نشینی*آخر خویش نزدیک می شد تهران با محدودیتی که بیمارستان قائل می شد دیگر جای پشت در نشستن و به انتظار.شبها را صبح کردن نبود دیگر ملاقات ها هم محدود شده بود انگار که کسی دیگر دعایش نمی کرد که او.شفا یابد .لحن دعا عوض شده بود.می گفتند خدا هر چه صلاح می داند درباره او عمل کند .انگار رضایت به موت او بیشتر از رضایت به حیات او شده بود و همه راضی به عروج ملکوتی او بودند.همه راضی بودند جز یک نفر که هنوز در خلوت خویش و از جده ی خویش تمنای بازگشت سید جواد را داشت و تا آخرین لحظه امیدش قطع نگردید.آری!!همسر او هنوز راضی نشده بود که سید جواد او را ترک کند و سید جواد نمی خواست دل کسی را بشکند.آنهم از نزدیکترین کس به خودش و همراز و همدم خویش. یک شب قبل از فوت سید جواد. همسرش در عالم رویا می بیند که سید جواد بر او وارد می شود و مضطرب و در حالتی اشک آلود خطاب می کند به او که: تمام اهل دنیا از من دل کنده اند و راضی شده اند که من بروم جز تو!مرا رهایم کن تا در امواج وصال غوطه ور شوم رهایم کن تا این نیمه جان را هم در مسلخ عشق تقدیم معشوق کنم.رهایم کن تا اسماعیل وار ذبیح جذبه ی حسینی و قتیل اشک زینبی گردم.رهایم کن که برای تاب و توان .قاموس جانم معنایی نمی یابد صبر را به  نهایت رسانده ام و نزدیک است که گریان چاک کنم و خویش را در ورطه هلاک اندازم.نهایت التماس را در چشمان منتظر و خسته ام ببین و رهایم کن .

صبحدمان هنگامی که التماس سید جواد را آن مخدره به تماشا نشست با خدای خویش اینگونه افشای راز کرد که:من از او گذشتم و تو هر چه صلاح دانی بجای آر که صلاح کار خویش خسروان دانند. شهادتی در راه بود و از او برای مداحی در آن سو دعوت شده بود......ادامه دارد...... . کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها هر کس تنها چند شب همدم او می شد محبت اهل بیت در دل او جوانه می زد .چون صحبتی غیر ولایت از او شنیده نمی شد او هر دم به یادسید الشهدا بود او در روضه و گریستن تاسی به جدش امام زین العابدین کرده بود همانطور که ایشان سر باز می کرد.

او هم با تاسی به سید الساجدین می گریست و حکایت مصیبت آنان را تکرار می کرد. بطوری که آقای سید مهدی قویدل نقل می کند که:با دیدن بچه دو سه ساله حالت او عوض می شد و بیاد حضرت رقیه اشک می ریخت و بی قرار و بی تاب می گردید چنان محبت در دلش شعله ور شده بود.که یکی از دوستان دوران مدرسه اش نقل می کند :که شب زمستانی سید جواد را دیدم که داخل درآب حوض مدرسه شده بود در حالی که سرمای هوا بیداد می کرد با تعجب جلو رفتم و گفتم که :سید سردت نیست؟!.

الان است که سرما بخوری از حوض بیرون بیا ولی دیدم که با همان قیافه معصومانه خویش لبخندی زد و گفت هوا خوب است و آب هم گرم است! بیا جلو رفتم دست دراز کرد و گفت دستم را بگیر.دستش را گرفتم به حدی داغ بود که از حرارت بدنش بی تاب شدم و انگشت به دهان مات کرامت این بزرگوار ماندم. او در همان بدو ورود به رضویه وآشنایی با رفقا و دوستانش مانند آقایان سید علی سجادی .سید مهدی قویدل.ابوالفضل نوری.ودیگران که ذهن حقیر یاری نمی کند.به تمامی این افراد گفته بود که من قبل از سی سالگی از این دنیا کوچ خواهم کرد.وهمه دیدند که این سید به وعده خویش وفا کرد و از این دنیا بار سفر بست.

از سایر خصوصیات اخلاقی سید جواد که اهل رضویه به آن معتقدند. وآن را اذعان می دارند این است که سید جواد بسیار متدین اهل دعا و ذکر بوده و احدی در رضویه از او خلاف شرعی ندید. اذان صبحی که سید جواد در رضویه می گفت. حالت عجیبی در مدرسه ایجاد می کرد و نغمه داودی او انسان را مشتاق راز و نیاز و گلبوسه به مهر و سجاده می  نمود. دعا خواندن او در رجب و رمضان انسان را متصل به منبع فیض می نمود آنهم دعایی که مخلوط با روضه و گریه بر ابا عبد الله باشد. شخصی از اهالی رضویه نقل می کند: که مدتی بود در احوالات سید جواد دقت می کردم و این سوال برایم ایجاد شده بود که آیا کارهایی که او انجام می دهد.درست است یا نه؟

وآیا گریه و ناله مداوم بر سید الشهدا که از او شنیده می شد.منافات با طلبگی ندارد؟در عالم رویا دیدم سید جواد در حالیکه مانند ملکی دو بال بسیار بلند دارد و در اوج ابهت و وقار مشغول پرواز است.کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها.

وقتی پدرش به اجدادش پیوست(اوایل بیماری) پدر بزرگوارش را از دست داد. یادمان نمی رود که در اربعین حسینی برای پدرش بزرگداشت گرفت و یادی گرامی داشت 28 صفر همان سال بود که در مشهد اتفاقی که نباید می افتاد برای او رخ داد. تازه از حرم آمده بود ملتهب و بی تاب در چشمانش اضطراب موج می زد.گویی دردی در عمق جانش رخنه کرده بود.آمده بود تا سری به دوستان قدیمی اش بزند همان مکان قدیمی که روزگاری با هیئت شیفتگان رقیه سلام الله علیها در آنجا جامهای پنهانی معنوی زده بود آمد ولی از درد به خود می پیچید مکرر سرفه می کرد و لا به لای سرفه های شدید خون بالا می آورد سریع آماده شدیم شب شهادت امام مجتبی و پیغمبر علیهم السلام بود و بیمارستان رفتیم. دکتر اورزانس معایناتی کرد.اما تشخیص نداد که درد او چیست.فقط مسکن به او تزریق شد و ساعتی زیر سرم و بعد هم تا صبح به او جوشانده دادیم تا سینه اش آرام بگیرد.درد طوری بود که در هر نقطه از بدنش که دست می زدی صدای او بلند می شد کمی آرام شد ولی صبح رفت و شامگاه در شب شهادت حضرت رضا علیه السلام دوباره در حرم خواند این بار شدت درد او بالا گرفت راه بیمارستان و از آنجا عازم قم شد و مدتی در بیمارستان حضرت معصومه سلام الله علیها در قم بستری شد.آزمایشات اولیه انجام شد و برای تکمیل این آزمایشات و تشخیص دقیقتر به تهران و بیمارستان پاستور منتقل شد و در آنجا کشف شد که سرطانی در ریه سید جواد خانه کرده است

 

هر که در این بزم مقرب تر است*****جام بلا بیشترش می دهند

 

اوائل بحث به این صورت جدی نبود که او سرطان دارد.بلکه در حد یک مرض ریوی بحث مطرح شده بود و خود سید هم باورش نمی شد که سرطان داشته باشد.اما حقیقت این یود که سرطان.تمام ریه او را گرفته بود و او باید شیمی درمانی تن می داد . او مدتی را می خواست تا فکر کند که چگونه با این بیماری لا علاج مبارزه کند.او بهترین راه را رجوع به طبیب نفوس و خلائق و اربابش دید و متوسل به آن جناب شد اما نه برای شفا بلکه برای اینکه بداند وظیفه او چیست و چه باید بکند و گرنه کسی که در مسلک خود اختیاری ندارد و در وجود خوش آهنگ تر پیش می رود و مستی او دو چندان خواهد شد لذا کما فی السابق آهنگ کار خویش را بدست دلدار سپرد و همان سیر را با همان حال ادامه داد. نه چیزی می خواست و نه چیزی طلب می کرد. بلکه آن را که برایش رقم خورده بود با جان و دل می پذیرفت. کما اینکه تا آخرین لحظات می گفت:این یک امتحان ساده است برای من و من می دانم که از این امتحان سربلند بیرون خواهم آمد.

وداع با او در قبر باران نمی بارید ولی خاک قبر گل آلود شده بود.چقدر یا حسین گفتند چقدر بر آن سید عشاق گریه کردند نمی دانم فقط این را بگویم که طوفان اشک بود و ناله که باریدن گرفته بود.موجهایی که از دریایی بنام دل بر می خواستند همه به ساحل قبر سید جواد آرام می گرفتند صورتش را که بر خاک گذاشتند

شدت ناله ها بالا گرفت فریاد یا حسین و یا زینب آن حوالی را پر کرده بود.الله اکبر از الطاف اهل بیت که اگر بخواهند کسی را در چشم مردم عزیز کنند.اینگونه با او معامله خواهند کرد انگار هنوز بدن او حرارت داشت گر چه سرمای موت بدن او را گرفته بود.اما هنوز آتشفشانی که در دل داشت فوران می کرد او خوب بهانه ای بود برای گریستن.اوکه در حالت سلامت و مرض و کما بانی روضه شده بود .اکنون نیز جنازه بی جان او مردم را به گریه بر سید مظلومان عالم تشویق و ترغیب می کرد. عجب حکایتی است و چقدر این مظلومیت با شکوه است!وصول به دلدار و خانه کردن در کنار او چقدر دوست داشتنی است.آری.این است پایان کار متوسلی بنام سید جواد ذاکر. رویای اول در محضر امیر المومنین همان شب اول دفنش سیدی بزرگوار از دوستان در عالم رویا دیدیند که: در نجف و در قبرستان وادی السلام هستند و حضرت امیر بر تخت ولایت جلوس فرموده اند ناگاه ناگاه سید جواد وارد آن وادی شدند و به امر حضرت شروع به روضه خوانی کرد.آری همانطور که در روایت است جنازه مومنین بعد از فوت به وادی السلام منتقل خواهد شد و چه سعادتی بالاتراز این برای آن سفر کرده عزیز که در محضر مولا مداحی کند و دعبل وار قصیده عشق سراید و از دست کریمانه امیر المومنین صله حسن و محبت دریافت نماید .چه افتخاری بالاتر از این. خوشا به حال او که با اهل بیت زیست و با آنان و به سوی آنان پرواز نمود.

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد و آل محمد صلی الله علیهم اجمعین.

یک شب تا تغسیل و تکفین شب شهادت ام العشاق بود و جماعت ماتم زده دنبال مکانن برای ابراز احساسات خویش.

اولین مجلس به مناسبت شهادت و به یاد بود آن بلبل آستان یل ام البنین تشکیل شد.مسجد امام حسین علیه السلام. بلوار محمد امین. همه آمده بودند از هر گروه و فرقه ای.روضه خوانی و سینه زنی گرمی بود.کفن سید را هم آوردند تا بعنوان تبرک در مجلس گردانده شود و عرق سینه زنان بر آن بنشیند.و به قول خودش:

 

چایی های روضه هات بدلم مستی میده ****** عرق سینه زنات قدرت و هستی می ده

تا بساط عیش و نوش معنوی در آن دنیا هم فراهم شود.

حکایتی عجیب اما خانواده سید جواد در خوی صاحب عزای دیگر هم بودند.آخر در همان روزی که سید جواد تشییع شد عمه اش در خوی هم از دنیا رفت و تشییع شد و چقدر زیباست وقتی بدانید که در ایام کودکی سید جواد در خوی. روزی سید جواد و عمه اش در اتاقی نشسته بودند و سید جواد مشغول روضه خوانی برای حضرت زینب سلام الله علیها بود ناگاه در اتاق باز می شود و سه نفر از مخدرات وارد اتاق می شوند. اتاق را نور می گیرد .حالتی عجیب در آن اتاق ایجاد می شود. تمام اهل خانه متوجه می شوند که اتفاق معنوی عجیبی در خانه رخ داده است همه به سمت اتاق هجوم می آورند و می بینند که سید جواد و عمه اش در آرامش کنار یکدیگر نشسته اند و لبخندی از وصال بر لبانشان نقش بسته است و این جمله از آن کودک نازنین خطاب به عمه اش به یادگار در صفحه ذهن اهل خانواده می ماند که : عمه جان غصه نخور.ما با هم میهمان حضرت زینب سلام الله علیها خواهیم شد. پدری مهربان سید جواد فی الواقع امام زمان را پدر مهربان خویش می دانست.و رازهای نهانی خویش را با آن جناب می گفت.افراد را تشویق و ترغیب به انس بیشتر با ساحت مقدس امام زمان می کرد . و عجز و ناله اش در این مسجد انسان را بیاد عرفای صاحبدل و پیران طی طریق کرده می انداخت.بعد از هر حظور در مسجد جمکران به زیارت امامزاده علیرضا که واقع در اطراف جمکران است می رفت.به این مکان نیز اعتقاد ویزه ای داشت و بیشتر اوقات تنهایی و دلتنگی اش را در این حرم شریف و در محضر امامزاده پر می کرد و مشغول ذکر و  دعا می شد. تا جایی که برخی دوستان می گویند که چند صباحی سید جواد دائما در آن حرم شریف بود و خود را دخیل به این شه زاده والا مقام کرده بود.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در سه شنبه 21 اسفند1386

لينك مطلب

 

یک تصویر زیبا از مداح خوبمون:

ZakerZade

ZakerZade


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در شنبه 18 اسفند1386

لينك مطلب

یا ابالفضل (ع)

 

بحر طویل در شان باب الحوایج قمر بنی هاشم چون خدا داد به ام البنین آن شاه زنان زیب جهان نور عیان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب فرع و سبب عین و ادب

 از علی شیر خدا حیدر صفدر ولی حضرت داور وصی نفس پیمبر صاحب تیغ دو پیکر فاتح قلعه خیبر قاتل لشکر کافر ناظم نظم دو کشور علی والی اعلی عالم مسجد اقصی مرشد کامل و دانا به همه مردم دنیا

با وفا عین صفا یک پسری سیم و زری چون گهری گل پسری چون قمری پر ثمری پس علی آمد و بنشست و بفرمود به ام البنین ای مادر عباس به کاری که خدا خواست رضا باش

تو بیاور ز محبت زره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان تر م را پسر م را گهر م را مه تابان قمرم را شجر پر ثمر م را تا بچینم گلی از باغ وصالش به جهان نیست مثالش همه عالم به خیالش نرسد کس به وفایش بخصالش

 ببرش بردن و بگرفت بدامان بنهادش غمی از دل بزدایش بزد بوسه بلعل لب فرزند عزیز ش بدو ابروی هلالش بدو چشمان عزیزش بدو بازوی رشیدش به گل روی جمالش و در اشک چو سیلاب روان کرد و بنالید و بزارید و بگریید

که ام البنین گفت که ای شاه سرافراز چرا می کنی آواز بگو مطلب این راز مگر عیبی و نقصی به دو دست پسر م هست که نالید ی و گرئیدی و رنجیدی فرمود نه بو الله نبود عیب و عیوبی به دو دست پسر م نیست کسی برتر و بهتر ز عزیز دل حیدر که بود میر غضنفر

بود این مطلع دیگر که بیاد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زمانی که به صحرای بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسینم رود و غیرت عباس بجوش آید و به صف معرکه چون شیر غضبناک زند بر صف آن فرقه بیباک به آن مردم سفّاک بر آن لشکر بیباک به طرّاری و چالاک که از خون لعینان دغا روی زمین را کند او رنگ بسی می کند او جنگ به آن فرقه دل سنگ بیاید لب دریا کند از آب تمنا کفی از آب بگیرد ببرد نزد دهان تا به خیال لب عطشان حسین آید و زان آب ننوشد بخروشد و برون آید از آن آب لبش تشنه و بیتاب ببین شرم و حیا مهر و وفا را

لشکر کافر خونخوار در آن بادیه بسیار به شمشیر جفا کار به یک بار بگیرند و ببندند سر راه یکسره به میر علمدار و یکی ظالمی از کینه ز جا می جهد از راه کمین می برد از سرور دین دست یسارش می کند باز به دست دگرش چنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ یکی ظالم دیگر ز کمینگاه غضنفر بدر آید سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فر زمان میر دلاور پسر ساقی کوثر بدم نیزه و خنجر بره دوست دو دستش زمی روی الستش شود او سر خوش صهبا زمی خالق یکتا همه از عشق تو لا صفت آن شه والا قمر هاشمیان حضرت عباس دل آرا که بود باب حوائج به همه  درد علاج است و همه کار رواج


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در پنجشنبه 16 اسفند1386

لينك مطلب

 

روزگازی شاهی بود که چهار همسر داشت.

 

او عاشق همسر چهارمش بود و او را با گرانترین پوشاک می آراست و بهترین خوراک ها را به او می داد.

 

او همسر سومش را خیلی دوست داشت و همواره او را به سایر ممالک همسایه نشان می داد. با این وجود می‌ترسید که روزی او را برای دیگری ترک کند.

 

او همچنین عاشق همسر دومش بود. او امینش بود و همیشه با وی مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلی روبه رومی شد، می توانست به او اطمینان کند که در گذر دوران سختی به او کمک می کند.

 

همسر اول شاه شریکی بسیار وفادار بود و در نگهداری از اموال و حفظ پادشاهی اوسهم بزرگی داشت. با این وجود، او همسر اولش را دوست نداشت و درحالیکه او عمیقاٌ عاشق وی بود، اعتنایی به او نمی کرد.

 

یک روز شاه احساس کسالت کرد و فهمید که عمرش به سر آمده است.

 

به یاد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولی وقتی بمیرم، تنها خواهم بود."

 

پس از همسر چهارمش پرسید، "من تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام و با بهترین لباس ها را به تو هدیه داده ام و ازتو مراقبت بسیار کرده ام. حالا که وقت مرگم رسیده است، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"

 

همسر چهارم گفت، "به هیچ وجه!" و بدون هیچ حرفی دور شد.

 

این پاسخ قلب او را مانند تیغی تیز درید.

 

شاه غمگین سپس از سومین همسرش سوال کرد،"من تمام زندگیم عاشق تو بوده ام. حالا که می میرم، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"

 

سومین همسر پاسخ داد، "نه!"

 

قلب شاه درهم شکست و به سردی گرایید.

 

سپس ازدومین همسرش پرسید، "من همیشه برای کمک به تو روی آورده ام و تو همیشه مرا پشتیبانی کرده ای.

 

وقتی من بمیرم، آیا مرا دنبال می کنی و همنشین من خواهی بود؟"

 

دومین همسر پاسخ داد، "متاسفم، این بار نمی توانم به تو کمک کنم! بهترین کاری که می توانم برایت بکنم این است که تو را به گورت بفرستم."

 

این پاسخ مانند آذرخشی بود و شاه را درمانده ساخت.

 

سپس ندایی صدا کرد:"من با توخواهم آمد و هرکجا بروی تو را دنبال خواهم کرد."

 

شاه نگاهی به بالا انداخت وهمسر اول خودش را دید. بسیار لاغر و نحیف شده بود و از کم غذایی رنج می برد.

 

پادشاه با اندوه فراوان گفت، "وقتی که فرصتش را داشتم باید از تو بهتر مراقبت می کردم."

 

در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم:

 

چهارمین همسرمان بدن ما است. هرچقدر برای پروراندن و آراستن آن تلاش کنیم تا خوب جلوه کند، وقتی بمیریم ما را ترک خواهد گفت.

 

سومین همسر ما دارایی های ما است و مقام و ثروت. وقتی ما بمیریم به دیگران خواهد رسید.

 

دومین همسر ما دوستانمان هستند. مهم نیست چقدر پشتیبان ما باشند. دورترین جایی که با ما می آیند تا سر قبر است!

 

و نخستین همسر ما والدین ما هستند که غالباٌ در تلاش برای کسب ثروت، قدرت و لذات نفسانی از آن ها غافل می مانیم.

 

با این وجود، والدین تنها کسانی هستند که ما را دنبال وهدایت خواهند کرد، هرکجا که برویم.

 

پس تا میتوانی به آن ها عشق بده. آن ها بیش از همه چیز به شما و عشق تو نیاز دارند.

 

برای آنان وجود خودت بهترین هدیه است.


نوشته شده توسط محسن 9163724775 در چهارشنبه 15 اسفند1386

لينك مطلب


درباره وبلاگ

محسن از دوستداران و هواداران سید بزرگوار و مداح اهل بیت (ع)
از اینکه به وبلاگ ما اومدی بسیار خوشحال و ممنونم
موضوعات
نویسنده
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati